کد خبر : ۶۰۰۵۴۶
۱۲:۱۷

۱۴۰۴/۰۶/۳۰
گفتگو با آزاده و جانباز «علی زارعی»

پای خاطرات یک شاهد عینی | گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا بود

به سراغ آزاده و جانباز هشت سال دفاع مقدس علی زارعی می‌رویم؛ مردی که در آن روز‌های پرالتهاب، نوجوانی هفده‌ساله بود و از شیراز عزم رفتن به جبهه کرد. او در میانه میدان نبرد به اسارت دشمن بعث درآمد و پنجاه و دوماه از جوانی خود را در زندان‌های مخوف گذراند؛ جایی که دوستانی در برابر چشمانش آسمانی شدند. یکی از این یاران جاوید، علی‌اصغر رنجبر بود. با ما همراه باشید در گفت‌وگو با این آزاده‌ی سرافراز.


به گزارش نوید شاهد فارس، به سراغ آزاده و جانباز هشت سال دفاع مقدس، علی زارعی می‌رویم؛ مردی که در آن روز‌های پرالتهاب، نوجوانی هفده‌ساله بود و از شیراز عزم رفتن به جبهه کرد. او در میانه میدان نبرد به اسارت دشمن بعث درآمد و پنجاه و دو ماه از جوانی خود را در زندان‌های مخوف گذراند؛ جایی که دوستانی در برابر چشمانش آسمانی شدند. یکی از این یاران، علی‌اصغر رنجبر بود.

پای خاطرات یک شاهد عینی | گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا بود

علی‌اصغر، متولد ۱۳۴۵ و از تبار مردم شریف استهبانات، نوجوانی بود که تحصیل را تا پایان مقطع دوم راهنمایی ادامه داد و هنوز هجده سالش تمام نشده بود که برای سربازی در سپاه ثبت‌نام کرد و روانه جبهه شد. خانواده‌اش می‌گویند: همان‌بار نخست در جبهه مجروح شد، اما پس از پایان دوران سربازی هم آرام نگرفت. دوباره راهی میدان نبرد شد و این بار ترکش به پایش نشست. پزشک دستور استراحت داده بود، ولی او هر روز با اشک و دلتنگی، یاد دوست شهیدش سعید مهدی‌پور را می‌کرد.
روزی در برابر چشمان خانواده با وجود درد سنگین و عصا، پای مجروحش را سه بار محکم بر زمین کوبید و گفت: «می‌بینید؟ هیچ دردی ندارم… باید به جبهه بروم.» در حالی که پزشک عمل جراحی را ضروری می‌دانست، همان لحظه همه فهمیدند که این دنیا برای او قفسی تنگ است.
آخرین بار که از خانه بیرون رفت، نگاهی ملتمسانه به اهل خانه انداخت و گفت: «دعا کنید از این در که بیرون می‌روم، دیگر برنگردم.» جمله‌ای که بازتاب آرزوی دیرینه‌اش بود: «شهید شوم و پیکرم بر دستان مردم به سوی گلزار شهدا بدرقه گردد.»
پس از مجروحیت دوباره، فرمانده‌اش اصرار داشت علی‌اصغر در پشت خط بماند و مهمات برساند، اما او بر حضور در خط مقدم پافشاری کرد و سرانجام فرمانده نیز به اراده آهنینش رضایت داد.
پای صحبت آزاده‌ای می‌نشینیم که از نزدیک شاهد دلاوری‌ها و واپسین لحظات حیات این یار وفادار جبهه بوده و خاطراتی را بازگو می‌کند که هنوز بوی خاکریز و عطر شهادت می‌دهند.

مردی که با عصا به جبهه برگشت / پای خاطرات یک شاهد عینی

اعزام به دشت عباس و فکه

اینجانب علی زارعی متولد هفتم فروردین سال ۱۳۴۸ در خرامه. آن روز‌ها نوجوانی هفده‌ساله بودم که از شیراز رهسپار جبهه شدم. بیست‌وچهارم فروردین‌ماه ۱۳۶۵ بود که این سفر آغاز شد. پس از گذراندن دوره آموزش به رزمندگان محصل چند روز مرخصی داده شد. من نیز پس از مرخصی به جبهه بازگشتم. وقتی رسیدم، متوجه شدم عملیاتی آغاز شده و ما جا مانده‌ایم. حسرت و اندوهی جانکاه در دل‌مان نشست؛ چرا که نتوانسته بودیم در آن عملیات شرکت کنیم.

فردای آن روز، مسئول بهداری آمد و شماری از برادران را برای اعزام مجدد به خط مقدم ثبت‌نام کرد. نام من هم در میان آنان بود. مسیرمان ابتدا به سوی خط دزفول – اندیمشک بود و از آنجا به دشت عباس و فکه رفتیم. ساعت ۵:۳۰ عصر به سمت خط و محور عملیات حرکت کردیم. تا جایی ما را با خودرو جلو بردند و سپس پیاده‌روی آغاز شد. سه ساعت تمام در سکوت و تاریکی پیش رفتیم تا سرانجام به پشت خاکریز دشمن رسیدیم.

وقتی رمز عملیات را به ما گفتند، حرکت به سوی محور تعیین‌شده آغاز شد. ما اولین دسته و اولین گروهان بودیم. پانزده نفر از دسته اول که من نیز در میانشان بودم، به پشت خاکریز رسیدیم که ناگهان نیرو‌های بعثی با پرتاب منور، آسمان و زمین را روشن کردند. همان لحظه، سیل آتش سنگین‌شان به سمت ما روانه شد.

پای خاطرات یک شاهد عینی /  گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا بود

پشت خاکریز و آغاز اسارت

من و تعدادی از برادران، هنوز به پشت خاکریز نرسیده بودیم که زیر آتش سنگین دشمن بعثی مجروح شدیم. یکی از برادران با زحمت مرا تا سنگری که پشت خاکریز بود رساند. یک ساعت و نیم بعد مسئول دسته‌مان خودش را به ما رساند، زخم‌هایمان را پانسمان کرد و دوباره راهی میدان شد. شدت آتش دشمن لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. من که از ناحیه پا آسیب دیده بودم، در همان سنگر ماندم، همراه دو برادر دیگر که جراحتشان بسیار شدید بود. شب تا حدود ساعت دو دوام آوردیم.
ناگهان خمپاره‌ای در نزدیکی‌مان به زمین اصابت کرد. ترکش‌ها گوش و لب و پای چپم را خراشید و زخمی کرد. ضربه آن‌قدر سنگین بود که بیهوش شدم. حوالی ساعت شش صبح کم‌کم به هوش آمدم. نگاه که به اطراف انداختم، دیدم در محاصره دشمن هستیم.
در همان لحظات، برادرانمان در محور دیگر با بی‌سیم درخواست کمک کردند که «مهمات به اندازه کافی نداریم. آیا عقب‌نشینی کنیم یا بایستیم؟» پاسخ آمد: «استقامت کنید، الان نیرو‌های پشتیبانی می‌رسند.»، اما هنوز این نیرو‌ها نرسیده بودند که ما در محاصره افتادیم و به اسارت دشمن درآمدیم.

بیست‌وچهارم اردیبهشت‌ماه ۱۳۶۵ ما بیست نفر بودیم که به اسارت دشمن بعثی درآمدیم. آنها هفده نفر را به سمت کانال اول بردند و ما سه نفر را به سوی کانال دوم روانه کردند. از آنجا ما را به سمت سنگر فرماندهی خودشان بردند. در راه، بیل سنگرکنی دستی را آوردند تا سر ما سه نفر را قطع کنند؛ اما یکی از افسرانشان رسید و جلویشان را گرفت. سپس ما را به داخل همان سنگر فرماندهی بردند. حدود یک ساعت در آنجا نگه‌داشتند و بعد به سمت یکی از پاسگاه‌های مرزی خود حرکت دادند.
وقتی به پاسگاه مرزی رسیدیم و خواستیم از ماشین پیاده شویم، با ضرب‌وشتم از ما «پذیرایی» کردند. بیست دقیقه‌ای در آن پاسگاه ماندیم و سپس با یک کامیون ایفا ما را به عقب جایی که بیمارستان‌های صحرایی‌شان قرار داشت، منتقل کردند. در آنجا بازجویی‌مان کردند. حدود ساعت دوازده ظهر بود که به بیمارستان العماره رسیدیم.

پای خاطرات یک شاهد عینی /  گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا بود

غیرت، حتی پشت دیوارهای اسارت

نُه ماه از اسارت گذشته بود که نیرو‌های صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند و اسیران را ثبت‌نام کردند. وقتی فهرست اسیران از حالت مفقودیت درآمد و اسمشان در لیست صلیب سرخ قرار گرفت، گفتنی است که مأموران صلیب سرخ معمولاً هر دو ماه یک‌بار به اردوگاه می‌آمدند. مسئول دریافت و ارسال نامه‌های اسرا، یک زن بود که پیش از ورود به اردوگاه، بی‌حجاب ظاهر می‌شد؛ اما هنگامی که می‌خواست وارد اردوگاه شود، ناچار بود با حجاب کامل بیاید. وگرنه، هیچ‌یک از اسرا او را تحویل نمی‌گرفتند و اگر پرسشی هم می‌کرد، کسی پاسخی نمی‌داد.
با وجود اینکه رسیدن نامه به دست اسرا، در آن شرایط سخت، روحیه‌ای خاص به آنان می‌بخشید، اما هیچگاه این مردان اسیر، اعتقاد و احکام شرعی خود را فدای مسائل روزمره نکردند. غیرت و پایبندی آنان به حدی فراگیر بود که هرگاه نیرو‌های زن صلیب سرخ می‌خواستند وارد هر کدام از اردوگاه‌های اسرا شوند، باید حجاب خود را رعایت می‌کردند، وگرنه اسرا مانع ورودشان می‌شدند.

پای خاطرات یک شاهد عینی /  گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا بود

 چهره‌ای که خون قابش کرده بود | گلوی زخمی علی‌اصغر، حکایتی آشنا

آشنایی من با شهید علی‌اصغر از همان نخستین لحظه‌های اسارتم آغاز شد؛ درست زمانی که خودم زخمی شده بودم. در عملیات فکه، خط شکسته شد و با وجود تمام مقاومت بچه‌ها، حوالی ساعت پنج یا شش صبح حلقه محاصره دشمن بعثی کامل گردید. ما مجروح و خسته به اسارت درآمدیم.
من در گودالی افتاده بودم که ناگهان دو نفر از بعثی‌ها هرکدام مسلح به دو قبضه کلاشنیکف، بالای سرم ظاهر شد. وقتی مرا از زمین بلند کرد و عکس امام خمینی (ره) را روی جیبم دید، چهره‌اش در هم رفت. بی‌درنگ عکس را از روی جیبم پاره کرد و به گوشه‌ای انداخت. سپس مرا به درون کانال بزرگی که در اختیارشان بود برد.

همان‌جا بود که برای نخستین بار علی‌اصغر رنجبر را دیدم؛ پیکرش در خون غوطه‌ور بود و لباس‌هایش از سر تا پا به سرخی آغشته بود. ترکش زیر گلویش را شکافته بود و به اصطلاح «گوش تا گوشش» بریده شده بود. او با سختی از شکاف زیر گلویش نفس می‌کشید. حال و روزش چنان وخیم بود که سنگینیِ آن لحظه، با گذشت سال‌ها هنوز بر سینه‌ام فشار می‌آورد. علی‌اصغر، بیست‌ساله و اهل استهبان بود.

چند بار تصمیم گرفتند ما را بکشند، اما فرمانده‌شان مانع شد و دستور داد ما را منتقل کنند. علی‌اصغر بی‌حال بود، کف از دهانش بیرون می‌زد و روی زخم گلویش می‌ریخت. رو به نیرو‌های بعثی گفتم باندی بدهند تا روی گلویش بگذارم، اما به جای پاسخ، با مشت و لگد به جانم افتادند.

آخرین نفس‌های علی‌اصغر

پس از دو روز که در نقاهتگاه بیمارستان العماره بودیم ناگهان دیدم علی‌اصغر دست بر سر می‌کوبد و با نگاه ملتمسانه اشاره می‌کند که نفسش بند آمده است. آن‌قدر فریاد زدیم و داد کشیدیم که سرانجام چند نفر از بعثی‌ها آمدند و او را به اتاق عمل بردند.

از نگهبان بیمارستان العماره حالش را پرسیدم، گفت: علی‌اصغر موت. همان لحظه دانستم که او به شهادت رسیده است. غمی سنگین در دلم نشست و همان‌جا با خود عهد کردم که این ماجرا را به خانواده‌اش گزارش کنم.
اما مترجمان اردوگاه قابل اعتماد نبودند؛ بسیاری از حرف‌های ما را تحریف یا پنهان می‌کردند. همین شد که به خود گفتم باید زبان انگلیسی را یاد بگیرم، تا روزی که فرصت رسید، بتوانم بی‌واسطه و بی‌کم‌وکاست، حقیقت رنج‌ها و شهادت دوستانم را به گوش جهانیان برسانم.

نُه ماه از اسارت گذشته بود که نیرو‌های صلیب سرخ وارد اردوگاه شدند و اسیران را ثبت‌نام کردند.
بعد از مدتی که از ثبت نام ما از صلیب سرخ گذشته بود با گرفتن وقت قبلی به فرد صلیبی مسئول دریافت و ارسال نامه‌های اسرا گفتم که یکی از دوستانم در بیمارستان العماره پس از دو روز اسارت به شهادت رسیده است. مشخصات او را یادداشت کرده و گفت کسی نفهمد که به من گفتی من به ایران اطلاع می‌دهم.

یک ماه بعد از آزادی با چند نفر از دوستان از خرامه به استهبان رفتم و از مسئول سپاه آن‌جا جویای او شدم، گفتند که پیکرش به ایران بازگشته است.

تنظیم گفتگو: صدیقه هادی‌خواه


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه